کیدی هرون در مدرسهی جدیدش مورد توجه گروهی از دختران محبوب به نام «پلاستیکها» قرار میگیرد، اما اشتباهی مرتکب میشود و دل به آرون ساموئلز، دوستپسر سابق رجینا جورج، رهبر گروه پلاستیکها، میبازد.
خانم «ابی ریتچر» (کاترین هیگل) یک عاشق دلخسته و تهیه کننده برنامه های تلویزیونی است که زمان بسیاری را در زندگی صرف پیدا کردن جفت مورد نظر خود کرده است اما با تمام ناامیدی هنوز تنهاست و هنگامیکه توسط رئیسان خود مجبور به همکاری با یک مجری مشهور بنام «مایک» (جرالد باتر ) آشنا می شود...
نامزد جوی الیس (کامرون دیاز) در جشن تولدش جوی را ترک میکند، در همین زمان جک فولر (اشتون کوچر) که توسط پدرش که رئیس او هست از کار اخراج میشود. هر دو احساس ناراحتی میکنند و توسط بهترین دوستانشان برای سفر به لاسوگاس میروند. به خاطر خطای کامپیوتری به جک و جوی به اشتباه یک اتاق داده میشود و این دو به طور اتفاقی یکدیگر را ملاقات میکنند. بعد از مشخص شدن جریان به آنها برای جبران این خطا بلیط کلوب و پارتیهای مختلف داده میشود. بعد از پارتی و خوردن مشروب آنها با هم ازدواج میکنند اما صبح روز بعد میفهمند که این یک اشتباه بوده و باید از یکدیگر جدا شوند. قبل از اینکه آنها جدا شوند جک با یک ۲۵ سنتی که در اصل برای جوی است در یک ماشین شهربازی استفاده میکند. جک برنده میشود و سه میلیون دلار جایزه میگیرد. اما جوی به یاد جک میآورد که که ۲۵ سنتی در اصل برای او بوده و آنها با هم ازدواج کردهاند و این پول را باید با هم نصف کنند...
وایولا هستینگز در مخمصهای جدی گرفتار شده است. نقشهای که او برای جا زدن خود به جای برادر دوقلویش، سباستین، و رفتن به مدرسهای شبانهروزی کشیده، با پیچیدگیهایی روبرو شده است. او عاشق هماتاقی خوشتیپش، دوک، میشود که خود دلباخته اولیویا است؛ اولیویا هم که عاشق سباستین شده! انگار این مشکلات کافی نیست، برادر دوقلوی وایولا زودتر از موعد از لندن برمیگردد، اما هیچ اطلاعی ندارد که خواهرش جای او را در محوطه دانشگاه گرفته است.
وقتی سه دختر محبوب از گروههای مختلف اجتماعی متوجه میشوند که همگی با یک نفر قرار میگذارند، برای انتقام با هم متحد میشوند. آنها از یک دختر تازهوارد کمک میگیرند و نقشهای میکشند تا قلب این پسر قلدر را بشکنند و آبروی او را ببرند.
وقتی لاندون کارتر، جوان محبوب و سرکش، مجبور میشود در نمایش مدرسهشان شرکت کند، دل به جیمی سالیوان، دختر کشیش شهر، میبازد. جیمی فهرستی از کارهایی دارد که میخواهد قبل از پایان عمرش انجام دهد و همچنین رازی بزرگ دارد که باید از لاندون پنهان نگه دارد.
معلمی تنبل و بیکفایت که از شغلش و شاگردانش متنفر است، مجبور میشود به سر کار برگردد تا پولی برای جراحی زیبایی سینهاش جمع کند؛ چرا که نامزد ثروتمندش او را رها کرده است.