سال ۱۹۸۴؛ مایکل لارسن، راننده سابق کامیون بستنیفروشی از اوهایو، پا به مسابقه تلویزیونی «شانست را امتحان کن» میگذارد، در حالی که رازی بزرگ در دل دارد: کلید پول بینهایت. اما نوار موفقیتهای او زمانی در معرض خطر قرار میگیرد که مدیران اتاق کنترل به انگیزههای واقعیاش پی میبرند.
لورن و کیتی، دو دوست دوران دانشگاه که با هم رقابت دارند، پس از از دست دادن رابطه و کنترل اجارهبها، مجبور میشوند با هم زندگی کنند. آنها در آپارتمان مادربزرگ مرحوم کیتی در نیویورک ساکن میشوند و با هم درگیر میشوند تا اینکه شبی سرنوشتساز، فعالیتهای پر سر و صدای کیتی در اتاق خواب باعث میشود لورن وارد شود و رازی کوچک و ناپاک را کشف کند. این کشف آنها را به هم نزدیکتر میکند و لورن (با مغز متفکر) و کیتی (با استعداد) یک طرح تجاری بسیار موفق را پایهگذاری میکنند. با افزایش سود، دختران امیدها و رویاهای خود را دوباره ارزیابی میکنند و متوجه میشوند که صرف اینکه کسی در دوران دانشگاه در موهایتان ادرار کرده باشد، به این معنی نیست که ۱۰ سال بعد بهترین دوست شما نخواهد بود.
تاریخ – یا بهتر است بگوییم دوران دبیرستان – ممکن است دوباره تکرار شود، وقتی مارنی متوجه میشود جوآنا، همان دختر قلدر دوران گذشتهاش، قرار است عروس خانواده شود. قبل از اینکه زنگ عروسی به صدا درآید، مارنی باید به برادرش ثابت کند که ببری هرگز رنگ عوض نمیکند. در این میان، مادر مارنی در کنار اوست، در حالی که جوآنا از حمایت عمه ثروتمندش برخوردار است.