شش سال از اتفاقات قسمت اول گذشته است. اکنون «رالف» و «وانلوپ» با یکدیگر دوست هستند. آنها یک روتر وای-فای پیدا میکنند و از طریق آن وارد یک ماجراجویی جدیدی میشوند ...
یک شاهزاده خانم زیبا به نام ژیزل، توسط ملکه شیطانی از سرزمین جادویی و پر از آهنگ خود تبعید میشود و خود را در واقعیت خشن خیابانهای منهتن امروزی مییابد. ژیزل که از این محیط جدید و عجیب که بر اساس «و تا ابد خوشبختانه زندگی کردند» عمل نمیکند، شوکه شده است، اکنون در دنیایی آشفته سرگردان است که به شدت به جادو نیاز دارد. اما وقتی ژیزل عاشق یک وکیل طلاق جذاب و معیوب میشود که به کمکش آمده است – حتی با وجود اینکه او قبلاً قول ازدواج با شاهزادهای ایدهآل از دنیای قصهها را داده است – باید از خود بپرسد: آیا نگاه قصهوار به عشق میتواند در دنیای واقعی دوام بیاورد؟
یک زن گدا یک شاهزادهٔ جوان را نفرین و او را تبدیل به یک دیو زشت میکند، زن جادوگر به وی یک آینهٔ جادویی که او را از حوادث مطلع میکند و یک گل رز میدهد که تا بیستویکمین سال تولدش شکوفه میدهد، او باید تا آن هنگام عشق واقعی را حس کند تا نفرین را بشکند، وگرنه تا پایان عمر همان جانور زشت باقی خواهد ماند…