این فیلم که بر اساس داستان واقعی جوردن بلفورت (لئوناردو دی کاپریو) ساخته شده است، از زمان قدرت گرفتن او بعنوان دلال سهام، و تا زمانی که بخاطر درگیر شدن در خلاف و فساد سقوط کرد را به تصویر می کشد...
وقتی جولی در کلاس دوم با برایس آشنا میشود، مطمئن میشود که عشق واقعی را پیدا کرده است. پس از شش سال تلاش برای متقاعد کردن برایس، او آماده تسلیم شدن است - تا اینکه برایس شروع به تجدید نظر میکند.
بازگشت سارا هاتینگر به خانه با نامزدش، او را متقاعد میکند که سبک زندگی آرام و موقر خانوادهاش در کلوپ کشور، مناسب او نیست - و شاید خانواده هاتینگر اصلاً خانواده او نباشند. او رازهایی را کشف میکند که نشان میدهد خانواده هاتینگر نه آرام هستند و نه موقر.
داستان فیلم در مورد ویل هانتینگ جوان ۲۰ سالهای است که در دانشگاه امآیتی سریدار است و نبوغی ذاتی در زمینه ریاضیات دارد اما استعداد خود را باور ندارد. استلا اشکارسگورد بازیگر سوئدی در نقش جرالد لمبیو پروفسور ریاضی دانشگاه امآیتی که استعداد ویل هانتینگ را کشف میکند، رابین ویلیامز در نقش روانشناسی که با ویل هانتینگ گفتگو میکند و بن افلک هم در نقش چاکی سالیوان دوست صمیمی ویل هانتینگ در این فیلم بازی میکنند. لورنس بندر تهیهکننده و سو آرمسترانگ، جاناتان گوردون، باب وینشتین و هاروی وینشتین تهیهکنندگان اجرایی فیلم ویل هانتینگ نابغه بودهاند. ژان یوس اسکافیر مدیر فیلمبرداری، ملیسا استوارت طراح تولید، جیمز مکآتیر کارگردان هنری، یارو دیک طراح صحنه و بئاتریکس آرونا پاستور طراح لباس و کری باردن، بیلی هاپکینز و سوزان اسمیت انتخابکننده بازیگران و تعیین نقشهای فیلم بودهاند.[۲]
سه زن میانسال اهل منهتن که سالها به همسرانشان در موفقیت کمک کردهاند، به خاطر مدلهای جوانتر و جذابتر طرد شدهاند. اما این سه نفر مصمماند درد خود را به پیروزی تبدیل کنند. آنها نقشهای هوشمندانه و شیطانی میکشند تا به طریقی تلخ، جیب همسران سابقشان را هدف قرار دهند!
سال ۱۹۷۷. «سلی آلبرایت» (رایان) و «هری برنز» (کریستال) هر دو از دانشگاه شیکاگو فارغ التحصیل می شوند. این دو طی یک دوره ی دوازده ساله، گه گاه، با یک دیگر برخورد می کنند. تا این که سرانجام «هری» به «سلی» ابراز عشق می کند.
پس از اینکه متوجه میشوند پسربچهای همسنوسالشان در نزدیکی خانههای روستاییشان بر اثر حادثه جان باخته، چهار پسر اهل اورگان تصمیم میگیرند برای دیدن جسد او بروند. در طول مسیر، گُردی، وِرن، کریس و تدی با یک مرد لاشخور و مردابی پر از زالو روبرو میشوند و در این میان بیشتر درباره یکدیگر و زندگیهای خانوادگی بسیار متفاوتشان درمییابند. ماجرایی که در ابتدا صرفاً برای تفریح آغاز شده بود، به رویدادی سرنوشتساز در زندگی این پسران تبدیل میشود.
جسیکا دی، دختری عجیب و دوستداشتنی در اواخر دهه بیست زندگیاش است که پس از جدایی تلخی، با سه پسر مجرد همخانه میشود. جس، که بامزه، مثبت، آسیبپذیر و بیش از حد صادق است، به آدمها اعتماد دارد، حتی وقتی نباید. با وجود دستوپاچلفتی بودن و خجالتی بودنش، با خودش راحت است. او که بیشتر به دوستی با زنان عادت دارد، به معاشرت با پسرها، بهخصوص در خانه، خو نگرفته است.