خانوادهای به عنوان سرایدار به یک هتل در محلی دور افتاده که در تعطیلی زمستانی هست، میروند. در آنجا نیرویی شیطانی روی مرد تأثیر گذاشته و جنون خشونت وی را میگیرد. در حالی که پسرش به خاطر توانایی خاصی که دارد علائمی از اتفاقات وحشتناکی که قبلاً در هتل رخ داده را میبیند...
یک مرد غیر معتدل به نام «توماس ادوارد لورنس» که با عنوان های مختلفی لقب گرفته است، از قهرمان گرفته تا شارلاتان و سادیسمی، خود را جای یک سرباز گمنام می زند و برای جستجوی افتخار به سمت بیابان های عربستان می رود. داستان با نشان دادن مرگ لورنس در ۴۷ سالگی به علت تصادف با موتور سیکلت در لندن شروع می شود و سپس به زمان قبل بر می گردد و ماجراجویی های او را نشان می دهد: سال ۱۹۱۶ که یک افسر جوان باهوش در کایرو بود و ماموریتی برای تحقیق در شورش عرب ها علیه ترک ها در جنگ جهانی اول به او داده شد. او در بیابان های عربستان ارتشی غیر نظامی از عرب ها تشکیل داد و برای مدت دو سال با کارهایی نظیر حمله های بیابانی، تصادف های قطار و حمله ی شترها، ترک ها را به ستوه آورد. در نهایت، او ارتش خود را به سمت شمال هدایت می کند و به یک ژنرال انگلیسی برای نابودی امپراتوری عثمانی کمک می کند.
«هومبرت هومبرت»، رماننویس میانسال بریتانیایی، هم از ابتذال فرهنگ آمریکایی در عذاب است و هم شیفتهی آن شده. وقتی برای اقامت به مهمانخانهای که «شارلوت هیز» اداره میکند، میرود، خیلی زود دلباختهی «لولیتا»، دختر نوجوان او، میشود.
لورا جسون، زن خانهداری که زندگیاش در حومه شهر یکنواخت شده، پس از بازگشت از خرید از شهری نزدیک، به طور اتفاقی با دکتر نیکهاروی، مردی درستکار، آشنا میشود. دوستی سادهی آنها به سرعت در دیدارهای هفتگیشان به رابطهای عمیقتر از آنچه انتظار داشتند تبدیل میشود و آنها باید با پیامدهای ویرانگری که این رابطه میتواند برای زندگی خود و عزیزانشان داشته باشد، دست و پنجه نرم کنند.